Saturday, 25 June , 2022
امروز : شنبه, ۴ تیر , ۱۴۰۱ - 26 ذو القعدة 1443
شناسه خبر : 20051
  پرینتخانه » یادداشت سردبیر تاریخ انتشار : ۰۵ خرداد ۱۴۰۱ - ۲۱:۳۴ |
تأملی در سلاخی ایدئولوژیک حقیقت در جامعه ایران

روح دو حسین بر ویرانه‌های «متروپل»

«زلزله طبس هر انسانى را متأثر و متألم مى ‏کند. مسلمین غیرتمند لازم است مستقیماً به برادران خود کمک کنند و چیزى به دست عمال دولت ندهند که باز راه براى چپاولگران باز شود. لکن در این موقع حساس آنچه لازم است به ملت شریف ایران تذکر دهم آن است که دولت و بوق هاى […]

روح دو حسین بر ویرانه‌های «متروپل»

«زلزله طبس هر انسانى را متأثر و متألم مى ‏کند. مسلمین غیرتمند لازم است مستقیماً به برادران خود کمک کنند و چیزى به دست عمال دولت ندهند که باز راه براى چپاولگران باز شود. لکن در این موقع حساس آنچه لازم است به ملت شریف ایران تذکر دهم آن است که دولت و بوق هاى تبلیغاتى شاه از فرصت استفاده کرده و به اغفال مردم دست زده‏اند. آنهایى که هزاران نفر از بهترین فرزندان ما را دیروز بى‏رحمانه قتل عام کرده و ملتى را به عزا نشانده ‏اند، امروز براى انحراف اذهان به تعزیه سرایى پرداخته و اشک تمساح براى زلزله ‏زدگان مى‏ ریزند و عزاى ملى اعلام مى‏ کنند… ملت مسلمان ایران! بیدار باشید و زلزله و سیل و سایر عوامل، شما را از مسیر خود منحرف نکند؛ و به تبلیغات اغفال‏ کننده دستگاه شاه گوش ندهید و نهضت اسلامى را ادامه دهید، و تا برچیده شدن دستگاه قلدرى و استبداد، از قیام خود دست نکشید. روحانیون معظم در این موقع حساس که شاه زلزله را بهانه قرار داده و دست به بهره ‏بردارى زده است، وظیفه الهى و سنگین خود را عمل فرمایند و به مردم هشدار دهند. سیاسیون و روشنفکران و دانشگاهیان وظیفه اسلامى و ملى خود را به جا آورند و نگذارند نهضت را به وسیله تبلیغات پر سر و صدا منحرف کنند».

این بخشی از پیام آیت الله خمینی خطاب به مردم ایران به بهانه وقوع زلزله ای مرگبار در طبس است. زلزله ای که حدود ۵ ماه پیش از زلزله‌ی سیاسی انقلاب ۵۷، جان از حدود ۲۰۰۰۰ ایرانی گرفت.

حدود ۹ ماه پیش از وقوع زلزله‌ی طبس، رئیس جمهور امریکا در کاخ نیاوران، اعلام کرده بود که «ایران با رهبری فوق‌العاده شاه، در یکی از پرمخاطره‌ترین نقاط جهان، به یک جزیره ثبات تبدیل شده است». اما همین «جزیره ثبات» طی کمتر از ۹ ماه، به جایی رسیده بود که یک «سانحه طبیعی» در آن می توانست بدل به ابزاری کارآمد و موثر شود در راستای مبارزات سیاسیِ مبتنی بر «انقلاب» علیه حکومت.

در همان دوران، بسیاری از اهالی اردوگاه چپ ایرانی، در صور این مدعا دمیدند که واقعه طبس، زلزله ای طبیعی نبوده، بلکه علت العلل وقوع آن، سیاست‌های شاه، به عنوان سرسلسله ی قافله ی «بورژوازی کمپرادور» در ایران بوده و بس. مدار و محور این مدعا، آشکارا از این قرار بود که حکومتِ وقت، اقدام به دفن زباله های اتمی برخی از کشورهای غربی در کویر مرکزی ایران کرده، و بر این اساس، علت العلل وقوع حادثه طبس چیزی نیست جز انفجار این زباله های اتمی.

در بخش دیگری از اردوگاه مذکور، فریاد روحانیونی به گوش می رسید که دقیقاً و عمیقاً همین مدعا را به آشکارترین شکل ممکن و بدون توسل و تمسک به حداقلی از مستندات، مطرح می کردند. برای نمونه، یکی از اهالی این قبیله، سیدمحمد خامنه ای بود که سالها بعد، همین ماجرا را اینگونه روایت کرد «موضوع زلزله موضوع خوبی بود و می‌شد با دستاویز قراردادن آن اقداماتی انجام داد. عده ای از دوستان را جمع کردیم و درباره ی موضوع به شور نشستیم. پرسیدم آیا بین ما کسی هست که موضوع را به لحاظ فنی و مهندسی تایید کند؟ به یکی از اعضای نهضت آزادی، که بعدها در دوره ی انقلاب وزیر کشور شد، گفتم به یکی از کسانی که کارشناس زلزله هستند بگویید به محل وقوقع زلزله برود آزمایشی در محل انجام دهد و موضوع را تایید کند.این کارشناس یک مهندس معروفی بود که در جلسات انجمن اسلامی مهندسین مدرسه کمال شرکت می کرد و در ظاهر هم خیلی تظاهر به مبارزه داشت ولی بایست امتحان صداقت می داد. وقتی این موضوع را از وی خواستند به طرفداری از دولت به شدت مخالفت کرده و گفته بود این مسخره بازی ها و این چرندیات چیست. او با این حرف موضوع را لوث کرد. ما می خواستیم این موضوع را جنجالی کرده به روزنامه ها بکشانیم و شکایت کنیم و پای امریکایی ها را وسط بکشیم که نشد. البته آرام آرام در افکار عمومی مسائلی مطرح شد از جمله اینکه زلزله طبس طبیعی نبوده، بلکه حاصل انفجار زباله های اتمی امریکایی ها بوده اما خیلی دوام نیاورد».  

حدود یک ماه پیش از زلزله طبس، سینمایی در آبادان دچار حریق شده بود به نام «سینما رکس».

در واقعه ی سینما رکس، حدود ۴۰۰ نفر در آتش سوختند، تا عامل اصلی و قطعیِ این جنایت هولناک از جانبِ اردوگاه مبارزان سیاسیِ علیه حکومت وقت، در کوتاه ترین زمان و بدون ارائه هیچ‌گونه مستندات موثق، حکومتِ وقت، اعلام شود.

واکنش آیت الله خمینی به واقعه ی سینما رکس، در مرداد ۵۷ چنین بود «قراین نشان مى‏ دهد که قضیه دلخراش آبادان چون کشتار سایر شهرهاى ایران از یک منشأ به وجود آمده است. آیا از این جنایت کسى جز شاه و بستگانش امید نفعى داشته‏ اند؟ آیا تا کنون غیر از شاه که هر چند وقت یک بار دست به کشتار وحشیانه مردم مى‏ زند این قبیل صحنه‏ ها را به وجود آورده است و یا خواهد آورد؟ این مصیبت دلخراش براى شاه، شاهکار بزرگى است تا به تبلیغات وسیع در داخل و خارج دست زند و به بوقها و مطبوعات دست نشانده داخل و نفع طلب خارج دستور دهد که هر چه بیشتر براى اغفال مردم این جنایت را منتشر و به ملت محروم و مظلوم ایران نسبت دهند تا در خارج، ملت حق طلب ایران را مردمى که به هیچ ضابطه انسانى و اسلامى معتقد نیستند معرفى نماید».

ایشان در دی ۱۳۵۷ نیز بار دیگر در همین زمینه اعلام کرد «اتهاماتى را که رادیو ایران با کمال بیشرمى به ملت نسبت داده است -نظیر جنایات وحشیانه سینما رکس، تنها به دست جنایتکاران حرفه‏اى شاه مى‏تواند باشد. اینان از هیچ جنایتى براى استفاده تبلیغاتى روگردان نمى‏ باشند. فرم جنایات و طرز تبلیغات شهادت مى‏دهد که دست جنایتکار دستگاه ظلم که بدین گونه وحشیگری‌ها عادت دارند در کار بوده است».

سیل خروشان مردم آبادان نیز در مرداد ۵۷، سوار بر امواجِ اتهامِ آتش زدن سینما رکس توسط ساواک و شاه، خود را به ساحلِ «انقلاب» به رهبری آیت الله خمینی می رساندند.

اما سالها بعد، به آشکارترین شکل ممکن، مشخص شد که عامل اصلی جنایت سینما رکس، نه محمدرضا پهلوی، بلکه، حسین تکبعلی زاده بوده است.

دوم خرداد ۱۴۰۱، یک روز پیش از سالگرد آزادسازی خرمشهر از اشغال ارتش عراق در خرداد ۱۳۶۱، ساختمانی تجاری در آبادان فرو‌ ریخت.

ساختمان «متروپل» در حالی در آبادان فرو ریخت که حدود بیش از سه دهه پس از پایان جنگ عراق و ایران، هنوز در آبادان و خرمشهر می توان اثرات خسارات آن جنگ را به برجسته ترین شکل ممکن به تماشا نشست. جنگی که به علت حضور جنایتکاری به نام صدام در یک سوی ماجرا، هنوز از منظری عمیق و دقیق در راستای علل متعدد و متنوع وقوع آن، مورد بررسی های عاری از مقاصد و منافع ایدئولوژیک قرار نگرفته است. جنگی که در دوران ابتداییِ وقوع، باعث اشغال بخش‌هایی مهمی از خاک ایران از جمله خرمشهر شد. اما در ظل و ذیل همان دیدگاه های ایدئولوژیک، علت العلل اشغال این شهر از جانب مخالفان رئیس جمهور وقت، بی کفایتی ابوالحسن بنی صدر عنوان شد و بس.

به سالها گذر زمان نیاز بود تا پس از انجام آواربرداری‌های ایدئولوژیک، مشخص شود که نه حکومتِ وقت عاملِ زلزله طبس و جنایت سینما رکس بود، و نه صدام علت العلل و یگانه عاملِ وقوع جنگ ۸ ساله، و نه ابوالحسن بنی صدر باعثِ اشغالِ خرمشهر.

در این میان، طی تمامی این دوران، و در بستر وقوع تمامی این موارد تراژیک، این متن و بطنِ اردوگاه «مبارزان سیاسی علیه حکومت وقت»، دست در دستِ هسته‌ی مرکزی ایدئولوژیک نظامات سیاسی –پیش و پس از بهمن ۵۷- بوده اند که «حقیقت» و «واقعیت» را به عنوان ابزاری، به رسمیت می شناختند که تنها در راستای اهداف و اغراض ایدئولوژیک خود، دارای کارکردهای مثبت و موثر باشد.

از این منظر، نه تنها نظامات سیاسی ایدئولوژیکِ حاکم، بلکه اردوگاه «مبارزان سیاسی» در ظل و ذیل اینگونه نظامات نیز، تا حداکثر ممکن مایل و راغب به عدم شفافیت در عرصه عمومی، بوده، و هستند. دو سوی این طیف، از این جهت، دارای اشتراک و شباهت هستند که با مدعای تبدیل وضعیت نامطلوبِ موجود، به وضعیتِ مطلوبِ ناموجود، وارد عرصه سیاسی شده اند، اما به این علت که هر دو، از توانایی و صلاحیت و مهارتِ این نوع تحولات و تبدلات بی بهره هستند، به این نکته و نقطه‌ی مشترک می رسند که وقایع ایجاد شده در بستر وضعیتِ نامطلوبِ موجود را در فضایی آغشته به عدم شفافیت به استخدام گرفته و از آنها به عنوان ابزارهایی برای حمله و هجمه به طرفِ مقابل، بهره گیرند.

فقط به نمونه های اخیر طنزِ تلخ این ماجرا بنگرید. برای نمونه اردوگاه مبارزان سیاسی، با بهره گیری از گزارش تلویزیون رسمی جمهوری اسلامی درباره خرید چند زن پس از وقایع اقتصادی اخیر، اعلام می کند که یکی از ایشان، فرماندارِ یکی از شهرستانها بوده، و در طرف مقابل، همان برنامه تلویزیونی چند روز پس از طرح این اتهام، گزارشگر خود را برای خوردن آبگوشت بر سر سفره همان زن می نشاند تا نشان دهد که آن زن، فرماندار نبوده و اتهام طرف مقابل بی اساس است!

این سیمای تمام نمای انحطاطِ عرصه‌ی سیاسی در ایران است.

از یک سو، نظام سیاسی حاکم با تبدیل نهادهای مختلف اجتماعی از جمله نهاد آموزش به ابزاری ایدئولوژیک در راستای تغلب و تفوق در مجادلات سیاسی، و از دیگر سو، اردوگاه مبارزان سیاسی با تبدیل فضای مجازی و رسانه ای به همان ابزار، از دو سو، تیشه به ریشه های نحیفِ فرهنگی جامعه ایران زده و آن را به آستانه زوال کشانده اند.

در این میدان است که «حقیقت» و «واقعیت»، هرگز –در عرصه های مختلف- با روش‌ها و مناسباتِ خاص خود، قابل بررسی و نفی و اثبات نیست، بلکه تنها از آن منظر دارای اعتبار است که ورای هرگونه ملاک و معیارِ تعیینِ صدق و کذب، و موجه و مدلل و مستند بودن، بدل به مرکب و محملی شود جهت نیل به مقاصد و منافع ایدئولوژیک طرفین.

روح غالب بر جامعه‌ ایران که فرآورده‌ آفت خیزِ فرآیند مذکور است، در شرایط تأسف آمیز و خطرخیزِ اقتصادیِ کنونی، مالکِ ساختمان «متروپل» را جز به عنوان «سرمایه‌داری زالوصفت» و «متمولی رانت خوار» و «مفسدی اقتصادی» و… نمی شناسد. و بر همین اساس، علت العلل و یگانه عاملِ فرو ریختن این ساختمان را حسین عبدالباقی می داند. و این‌همه در حالی است که هنوز هیچگونه تحقیق و تفحص و بررسی دقیق و عمیقی درباره علل این سانحه انجام نشده است. اما لشگرِ بی سامانِ مبارزان سیاسی، و به تبع ایشان، روح سرگردانِ جامعه ایران، در فضای مجازی، بر صحنه‌ی نمایشِ تاریخی جهل و جنون می تازند و از آنچه خوش می دارند، در راستای حمله و هجمه به آنچه و آن‌که خوش نمی دارند، داستان می سازند.

در این میان، این دوربین تلویزیون رسمی نظام است که خود را به غسالخانه آبادان می رساند برای نمایش جنازه ی مالکِ «متروپول»، اما اردوگاه مبارزان سیاسی، این را «نمایشِ دروغین حکومت» می نامد، در حالی که برای اثبات مدعای خود در راستای زنده بودنِ عبدالباقی، به خبری در ایدئولوژیک ترین رسانه‌ دولتی در ایران، یعنی خبرگزاری رسمی دولت استناد می کند و بس!

حسین عبدالباقی، برای اردوگاه مبارزان سیاسی و حواریونِ در عسرتِ اقتصادی قرار گرفته‌ی ایشان، نباید مرده باشد، و باید زنده باشد. مرگِ عبدالباقی، نباید «حقیقت» داشته باشد، به همان نسبت که چندی پیش از این، مرگِ غلامرضا منصوری در رومانی نباید «حقیقت» می‌داشت. حسین عبدالباقی نباید مرده باشد، بلکه، باید توسط مسئولان نظام پنهان شده یا از کشور خارج شده باشد، چرا که، اگر او در زیر آوارِ «متروپل» جان باخته باشد، ساخت سناریویی بر این اساس که «توسط رژیم کشته شده»، نه دارای کارکرد است و نه باورپذیر.

آیا فراموش کرده اید سیل خروشانِ ویدئوها و سخنرانی های اکابر و اعاظم اردوگاه مبارزان سیاسی را در راستای این مدعا که «غلامرضا منصوری کشته نشده و توسط رژیم ربوده شده»، و پس از آن، در حالی که مستندات، مرگ منصوری را تأیید کرد، در صور این مدعا دمیدن که «توسط رژیم ترور شده است».

و امروز، باز هم، در بر همان پاشنه می چرخد که در دوران مرگ تختی و بهرنگی و آل احمد و شریعتی و مصطفی خمینی و… می چرخید. فاجعه‌ «متروپل» در شهری رخ می دهد که جنایت سینما رکس را با تمامی عواقب و توابع آن، دیده و زیسته، اما از فهم و درک و دریافتِ درستی نسبت به آن محروم مانده. این محرومیت، محدود و محصور به این شهر نیست، و از دامنه ای مبسوط برخوردار است به شعاعِ جامعه ایران. جامعه ای که روح غالب بر آن، آلوده به این ذهنیت ِعمومی است که مرگِ عبدالباقی زیر آوارِ «متروپل»، حقیقت ندارد. در حالی که این روحِ سرگردان نمی داند، و نمی خواهد و نمی تواند بداند که بیش و پیش از «حقیقت ماجرای عبدالباقی»، این زیستِ مبتنی بر عقلانیت اوست که مدفون در زیر آوارِ ایدئولوژیک اندیشی هایی است بارها ستبرتر و سترگ تر از ویرانه های «متروپل».

این روزها، روحِ دو حسین بر ویرانه های «متروپل» خیره در چشمانِ جامعه ایران است؛ حسین تکبعلی زاده و حسین عبدالباقی.

یکی به راستی و بر اساس اسناد و مدارک موثق، عاملِ جنایت بود، و دیگری قربانیِ واقعه ای است که هیچ سند و مدرک موثقی در نقش مستقیم او در این واقعه وجود ندارد. جامعه ایران، در ظل و ذیل آموزشهای ایدئولوژیک غالب نظام، از یک سو، و تحت تأثیر القائات ایدئولوژیک اردوگاه مبارزان سیاسی، از دیگر سو، اولین حسین را خوش نداشت جنایت کار و مجرم بداند، و دومین حسین را خوش می دارد که جنایت کار و مجرم بداند.

و این، همان جامعه ای است که هر لحظه، هزاران «متروپل» بر پیکر حقیقت و واقعیت، ویران می‌کند.

 


نویسنده : نی ما جوادپور
به اشتراک بگذارید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، مورد بررسی ما قرار خواهد گرفت اما در سایت منتشر نخواهد شد.
  • در این بخش از امکان ِ پی گیری حقوقی و قضاییِ مطالب ارسال شده توسط مخاطبان برخورداریم.