Sunday, 17 January , 2021
امروز : یکشنبه, ۲۸ دی , ۱۳۹۹ - 4 جماد ثاني 1442
شناسه خبر : 962
  پرینتخانه » الف, با گزارشگران الفبا تاریخ انتشار : ۱۱ آذر ۱۳۹۹ - ۷:۳۰ |
گزارش ویژه «الفبا» / بررسی روابط جدید طالبان و جمهوری اسلامی ایران

«طالبان» تروریست نیست؟

حدود یک هفته پس از بریدن سرِ یک معلم فرانسوی توسط یک جوان مسلمان، به علت نمایش کاریکاتورهای نشریه شارلی ابدو، یک موسسه آموزشی در افغانستان به نام "کوثر دانش" مورد حمله انتحاری قرار گرفت و بیش از 80 دانش آموز نوجوان در این آموزشگاه کشته و زخمی شدند. حدود یک هفته پس از این حمله نیز، بیش از 60 دانشجو در دانشگاه کابل بر اثر حمله انتحاری دیگری کشته و زخمی شدند. این دو حمله، تنها بخشی از حملاتِ زنجیره ای گسترده ای در افغانستان بود که پس از آغاز مذاکرات صلح میان طالبان و حکومت افغانستان در قطر، روز به روز افزایش یافت.در این نوع حملات، تمامیِ قربانیان از شهروندان افغانستان بودند که هیچ کدام از آن ها نه تنها اقدام به ترسیم و انتشار کاریکاتور پیامبر اسلام نکرده بودند، بلکه تمامی آن ها دلی در گروِ اسلام و پیامبر نیز داشتند...
«طالبان» تروریست نیست؟
 

این جمله را که؛ “در سیاست، دوست و دشمنِ همیشگی نداریم”، از چند جهت و بر چندین اساس، هم می توان پذیرفت و هم می توان نفی و نقض کرد. اما علیرغم این مسائل، نکته ی دارای غایت اهمیت درباره این جمله، چرایی و چگونگیِ تحول و تبدلِ جایگاه “دوست و دشمن” در وادی سیاست است.

 برای توضیح بیشتر در این زمینه،”طالبان”، مورد بسیار مناسبی به شمار می رود و در ادامه می کوشیم تا نقبی به مبنای این تحول و تبدل درباره رابطه این گروه تروریستی با نظام جمهوری اسلامی ایران بزنیم.

نخستین چالش، بدون تردید در همین”تروریستی”نامیدن گروه طالبان است. رسانه های نظام جمهوری اسلامی ایران، سال ها به آشکارترین شکلِ ممکن، طالبان را گروهی تروریستی می نامیدند که علت العلل تأسیس و تجهیزِ آن، چیزی جز سیاست های امریکا نبود.  در حالی که پرداختن به ماجرای شکل گیریِ طالبان و تعیین نسبت و تناسب ِ آن با ماجراهایی چون اشغال سفارت امریکا در آبان ۱۳۵۸ در ایران و حمله ی ارتش سرخ شوروی به افغانستان، مجالی دیگر می طلبد.

اما مشیِ غالبِ طالبان در حدود بیش از دو دهه ی اخیر را از یک منظرِ کلان می توان به دورانِ جنگ های داخلی در افغانستان پس از فروپاشی شوروی، و دورانِ تشکیل جمهوری اسلامی افغانستان، تقسیم کرد. در دوره ی نخست، مبانی عقیدتیِ طالبان بسیار مورد توجه واقع شد، در حالی که این گروه با تمامی پشتوانه ی عقیدتیِ خود، محصول کنش ها و واکنش های سیاسی بر زمین واقعیات ملموس و مشهودِ پس از اشغالِ افغانستان توسط شوروی بود.

اشغال افغانستان در ۱۹۷۹ توسط ارتش سرخ شوروی، یکی از توالی فاسدِ سلطه و سیطره ی بحران مشروعیت حکومت افغانستان پس از کودتای داوود خان در ۱۹۷۳ و تبدیل نظام سیاسی از “پادشاهی” به جمهوری بود. افغانستان از دوران پادشاهی امان الله خان با گام نهادن در مسیر توسعه و گرایش به الزامات جهان جدید، در نخستین مرحله با واکنشِ سنت گرایانِ افراطی چون حبیب الله کلکانی مواجه شد، اما پس از آن بود که با عبور از دوران کوتاه حکومتِ محمد نادرشاه، فرزندش؛ محمدظاهر شاه کوشید با استقرار و استحکامِ مبانی مشروعیت حکومت، طی حدود ۴ دهه، گام در مسیری بگذارد که امان الله خان آغاز کرده بود.

گرایشاتِ “مارکسیستیِ”داوود خان در دورانِ کودتای سال ۱۹۷۳، همزمان با سیطره ی سویه های امپریالیستی حکومت شوروی در منطقه و جهان، باعث شد تا افغانستان پس از ۴ دهه حکومتِ ظاهرشاه، به”اردوگاه کمونیسم” بلغزد. این لغزش در ادامه، بار دیگر به علل و دلایل فراوان، باعثِ ایجاد خلل در مبانی مشروعیت حکومت افغانستان شد و با انجام “کودتای ثور” و به قدرت رسیدنِ آشکار “مارکسیستهای روسی”در افغانستان، در قالبِ حزبِ دموکراتیک خلق، افغانستان بدل به یکی از کشورهای تحت سلطه ی “برادر بزرگ تر” شد.

اما پس از به قدرت رسیدنِ حزب دموکراتیک خلق، اختلاف و انشعاب در این حزب، باعث شد تا مشروعیت حکومت افغانستان بیش از پیش در معرض تحدید و تهدید قرار گرفته و این بحران مشروعیت در کشوری با اکثر قریب به اتفاقِ جمعیت مسلمان، باعث ایجاد ریشه های سترگِ نیروهای “اسلام گرای رادیکال” در خاکِ کشوری تحت اشغالِ نظام کمونیستی شوروی شود.

حکومت های نورمحمد تره کی و حفیظ الله امین، یکی پس از دیگری، طی حدود یک سال، به رادیکال ترین شکل ممکن به نابودی کشیده شدند و با آغاز دوران زمامداریِ ببرک کارمل، سلطه و سیطره ی آشکار شوروی در حمایت از “مارکسیست های روسی” در بطن و متنِ حکومت افغانستان، با اشغالِ نظامی این کشور به اوج رسید. اما فرجامِ ببرک کارمل، دقیقاً و عمیقاً یادآورِ سرشت و سرنوشتِ جعفر پیشه وری در ایرانِ پس از اشغال شوروی در میانه دهه ۲۰ خورشیدی بود. با تغییر رویکردهای کلان سیاسی شوروی همزمان با قدرت گرفتن گورباچف، کارمل نیز همچون پیشه وری توسطِ “برادرِ بزرگ تر” راهیِ “زباله دان تاریخ” شد.

در این دوران، مقارنِ ۴ سال پیش از فروپاشی نظام شوروی، با بیش از ۱۵ سال درافتادن حکومت افغانستان در هاویه ی بحران مشروعیت، و عدم ثبات سیاسی ِحاکمیت در این کشور، به همان عللی که اشاره شد، نیروهای”اسلام گرای رادیکال”در مواجهه با اشغالِ”کشوری اسلامی”، توسط ارتشِ اشغالگرِ نظامی کمونیستی، به استحکام و انسجام رسیده و خلاء ایجاد شده در عرصه ی حاکمیتِ افغانستان را در برابر چالش های بسیار سترگی قرار داده بودند.

روایت های ایدئولوژیک از تاریخ معاصر افغانستان، همواره با برجسته سازی تاثیراتِ مناسباتِ متأثر از “جنگ سرد”، بر آن است تا پیدایش و افزایش این نوع گروه های رادیکال را در علتی واحد، تحت عنوانِ سیاست های امریکا در جدال با شوروی، خلاصه کند. در حالی که این، در بهترین حالت، تنها، بخشی از علل و دلایلِ بنیادینِ شکل گیری این گروه ها به شمار می رود. البته نباید از یاد برد که در همان دوران، علاوه بر این گروه های “اسلام گرای رادیکال”، نیروهای دیگری نیز در جبهه ی مواجهه با ارتش اشغالگرِ شوروی ظهور و بروز یافته بودند که علیرغم “اسلام گرا” بودن، با تکیه و تأکید بر آموزه های “ملّی” و میهنی، بر آن بودند تا باعث استحکام و انسجامِ جبهه ی مجاهدینِ افغانستانی بر علیه اشغالگران شوند. این وجه “ملّی” نیز اگرچه سال ها بعد از جانب برخی از همقطاران احمدشاه مسعود به عنوان “ناسیونالیسم” مورد تأیید و ترویج قرار گرفت، اما با توجه به سویه های تاریخیِ این کشور در عرصه سیاسی، در بهترین حالت نمی توانست چیزی جز گرایش های مقطعی و تاکتیکی ِ ایدئولوژیک باشد.

گروه طالبان، ریشه در خاکِ این گونه تحولاتِ سیاسی در افغانستان دارد که برجسته ترینِ آن، همان گونه که اشاره شد، بحران مشروعیت ِحکومت، و عدم ثبات سیاسی در حاکمیت، در این کشور است.

طالبان، از دورانِ پیدایش، تا سلطه و سیطره بر بخش های فراوانی از افغانستان در میانه ی دهه ی ۹۰ از سده ی بیستم، و پس از آن در دوران مبارزه علیه نظام جمهوری اسلامی افغانستان و نیروهای اشغالگرِ امریکایی پس از “۱۱سپتامبر”، هرگز تنها با تکیه و تأکید بر وجوه عقیدتی نمی توانست به پایگاه و جایگاهی در کشور افغانستان دست یابد که امروز در اختیار دارد. طالبان بیش و پیش از هر چیز، محصول طبیعی و منطقیِ تحولات و تبدلاتِ سیاسی طی نیم سده ی اخیر در افغانستان است.

این گروه از نخستین لحظاتِ پس از سلطه و سیطره بر بسیاری از مناطق افغانستان، خصوصاً پس از اشغال کابل، نشان داد که به عنوان گروهی فاقدِ پشتوانه ی مشروعیتِ مردمیِ ناشی از برگزاری انتخابات، نه تنها به هیچ وجه، اعتقاد و التزامی به مناسبات و عرفِ معمولِ حکمرانی در جهان جدید ندارد، بلکه آشکارا در موارد متعدد و متنوع از همان دوران، با انتقاد از نوع مناسبات حاکم بر عرصه ی سیاسی در کشورهای اروپایی و امریکایی، اعلام می کرد که نوع حکومت مطلوب، چیزی نیست جز “امارت اسلامی”.

این نوع مواجهه ی طالبان با مناسبات حاکم بر عرصه ی سیاسی جهان جدید، البته در تعدادی از کشورهای منطقه که دارای گرایش های آشکار و پنهانِ مبتنی بر “غرب ستیزی” بودند، در پشتِ پرده هایی از ایدئولوژیک اندیشی، مورد تأیید و تحسین قرار گرفت. هرچند در این میان، مشی غالبِ طالبان در کشور افغانستان، مانعِ حمایتِ علنی این کشورها از طالبان می شد. اما در ایران، پس از انقلاب ۵۷ که در رسانه های رسمی به عنوان “انقلاب اسلامی” مطرح می شد، البته نوعی از اسلام گرایی در رأس امور قرار گرفته بود که در وجه کلان، نسبت و تناسبی با آموزه های طالبان نداشت، و همان گونه که اشاره شد، متولیان امور در نظام جمهوری اسلامی ایران، سال ها طالبان را به عنوان گروهی تروریستی معرفی و محکوم، و آشکارا با “اسلامِ طالبانی” اعلام مخالفت می کردند.

اما وجه “غرب ستیزیِ” طالبان، خصوصاً پس از مشاهده نوع گرایش دولت ها در جمهوری اسلامی افغانستان در مواجهه با آموزه های”غربی”، عده ای را در ایران بر آن داشت تا از منظرِ عقیدتی، جمهوری اسلامی افغانستان را نظامی”غرب گرا” بدانند و در این میان، وجود تهدیدی چون طالبان در برابر این مشی حکومت افغانستان را به دیده ی مثبت بنگرند. بر این نکته تأکید می ورزیم که طی سالیان اخیر هرگز این نوع گرایش از جانب متولیان امور در نظام جمهوری اسلامی ایران، مورد تأیید قرار نگرفته است، اما در عین حال، از منظرِ عقیدتی، نمی توان به انکارِ وجود این نوع افکار و نظرات در ایران پرداخت.

در این شرایط، مشی غالبِ طالبان طی حدود ۲ دهه ی اخیر را بر هر مبنایی که مورد ارزیابی قرار دهیم، چیزی ورای تکیه و تأکید بر تروریسم نبوده است، اما به باور عده ای، این مشی طالبان را به این علت که در مواجهه با نیروهای اشغالگرِ امریکایی انجام گرفته، نمی توان مشی تروریستی نامید. به باورِ راقم این سطور، ماجرا با طرح این مدعا، از منظرِ عقیدتی به سمت و سوی گرایش های سیاسی کشیده می شود. و البته در عرصه ی “سیاسی”، دقیق تر و عمیق تر می توان تروریست بودن طالبان را مورد بررسی قرار داد.

حدود یک هفته پس از بریدن سرِ یک معلم فرانسوی توسط یک جوان مسلمان، به علت نمایش کاریکاتورهای نشریه شارلی ابدو، یک موسسه آموزشی در افغانستان به نام “کوثر دانش” مورد حمله انتحاری قرار گرفت و بیش از ۸۰ دانش آموز نوجوان در این آموزشگاه کشته و زخمی شدند. حدود یک هفته پس از این حمله نیز، بیش از ۶۰ دانشجو در دانشگاه کابل بر اثر حمله انتحاری دیگری کشته و زخمی شدند. این دو حمله، تنها بخشی از حملاتِ زنجیره ای گسترده ای در افغانستان بود که پس از آغاز مذاکرات صلح میان طالبان و حکومت افغانستان در قطر، روز به روز افزایش یافت.

در این نوع حملات، تمامیِ قربانیان از شهروندان افغانستان بودند که هیچ کدام از آن ها نه تنها اقدام به ترسیم و انتشار کاریکاتور پیامبر اسلام نکرده بودند، بلکه تمامی آن ها دلی در گروِ اسلام و پیامبر نیز داشتند. و بر همین اساس است که مشی تروریستی طالبان را نه تنها از منظرِ عقیدتی، بلکه بیش و پیش از آن، از منظرِ سیاسی باید مورد ارزیابی قرار داد.

مقامات ارشد امنیتی و سیاسی در دولتِ افغانستان، آشکارا و با استناد به مدارک، اعلام کرده اند که حملات اخیر به صورت مستقیم و غیرمستقیم، با هدایت و حمایتِ طالبان انجام گرفته است. چرا که، طالبان به خوبی از این نکته ی کلیدی آگاه است که آن چه باعثِ نشستنِ این گروه پشت میز مذاکره در برابر حکومت امریکا و حکومت افغانستان شده، نه مبانی عقیدتیِ او، بلکه به حداکثرِ ممکن رسیدنِ وجهِ “تهدید امنیتی” این گروه در افغانستان است.

بر همین اساس، هرچه این وجه “تهدید امنیتی” برجسته تر و فربه تر شود، امکانِ دستیابی ِ این گروه به امتیازات بیشتر در مذاکرات دوحه، افزایش خواهد یافت. اما نکته ی اساسی در این جا، از این قرار و بر این مدار است که؛ کشورهای مختلف از جمله ایران، اگر به علت تحولات و تبدلات آشکار در مشی طالبان نسبت به سالیانِ گذشته با این گروه از درِ سازش وارد شده و این گروه را دیگر گروهی تروریستی نمی دانند، باید دریابند که طالبان، اگرچه خود محصولِ بحران مشروعیت و بحران ثبات حکومت در افغانستان است، اما پس از استقرارِ نظام جمهوری اسلامی افغانستان، کاملاً عامل و باعث نابودی و ویرانی این مشروعیت و ثبات نیز بوده و خواهد بود.

عده ای البته از منظر ِ”واقع گرایی سیاسی”، بر این باورند که طالبان را بر اساس همان صبغه و سابقه ی سترگ در زمینه ی”تهدید امنیتی”، نمی توان از میدان مناسبات سیاسی در افغانستان حذف کرد و یا آن را ندیده گرفت. پاسخ ما به صاحبانِ این نوع نگرش از این قرار خواهد بود که؛ با در پیش گرفتن این نوع رویکرد در مواجهه با طالبان، نه تنها همان اندک تلاش های انجام گرفته از جانب شهروندان و برخی از نیروهای سیاسی در افغانستان در راستای تزریقِ مشروعیت و ثباتِ سیاسی به رگ های حکومت، بی اثر خواهد شد، بلکه این نوع مشی سیاسی، باعث مشروعیت بخشی به مشی تروریستیِ طالبان خواهد شد و در ادامه نه تنها در فغانستان، بلکه در سراسر منطقه، این باور به رگ های گروه های و سازمان های تروریستی رسوخ خواهد کرد که با دستیابی به استحکام و انسجامی چون طالبان، می توانند از پله ی تروریسم به بامِ مشروعیت سیاسی برسند.

به یاد آورید نوع مواجهه ی سیاسی دولت افغانستان را در همین ماه های اخیر که اقدام به آزادی حدود ۵۰۰۰ زندانی طالبان کرد. به گفته ی مقامات ارشد دولت افغانستان، این اقدامی از موضعِ ضعف نبود، بلکه بهایی بود که باید برای مشروعیت بخشی به حکومت و استقرار صلح در این کشور پرداخته می شد. اما و هزار اما! پرسش این است که آیا با آزادسازی این تعداد از جنایتکارانِ طالبان، افغانستان، یک گام به آرامش و ثبات و صلح نزدیک شد؟

خلاصه کردنِ مشی طالبان در سالیان اخیر، در پیله ی مبارزه با نیروهای اشغالگر امریکایی، البته که چیزی جز خطایی ایدئولوژیک نیست، اما توالی فاسدِ این خطا را چگونه می توان با تروریست نخواندنِ طالبان، انکار کرد؟ پرسش این است که در تمامی این سال ها و خصوصاً در سال ها و ماه های اخیر، اکثر قریب به اتفاق ِ قربانیان مشی تروریستی طالبان، سربازان امریکایی بوده اند یا شهروندان افغانستان؟

کشورهای منطقه نباید فراموش کنند که مشروعیت بخشی به طالبان، به هیچ وجه باعث ایجاد امنیت ِ پایدار برای آن ها و برای کشور افغانستان نخواهد شد. در این میان، شگفت انگیز است که عده ای بر این باورند که تروریست نامیدن گروه طالبان “اقدامی بر علیه منافع ملی ایران” است!

این عده، نسبت به این نکته ی مبنایی در غفلت به سر می برند که با یک گروه تروریستی نیز می توان به مذاکره پرداخت، اما تروریستی ندانستن یک گروهِ تروریستی، هرگز نباید به عنوان مقدمه ی مذاکره با این گروه مطرح شود، بلکه در بهترین حالت، این امر می تواند به عنوان نتیجه ی مذاکرات با این گروه به دست آید.

و در این میدان، این مهارت و توانایی طرف های مذاکره کننده با یک گروه تروریستی است که با کمترین هزینه و بیشترین فایده، باعث تغییرِ مشیِ تروریستی این گروه، پس از مذاکره شوند، نه این که در شرایطِ مبتنی بر انجام شنیع ترین و فجیع ترین ترورها از جانب این گروه، به بهانه ی مذاکره با آن، نه تنها خود قائل به تروریستی بودنِ گروه طالبان نباشیم، بلکه قائلین به این گزاره را نیروهای ضدِ امنیت ملی بدانیم.

از یاد نبریم که طالبان نه یک حکومتِ مشروع است و نه یک کشور. بنابراین، برای نمونه، اگر در جنگ میان دو کشور، طرفین می کوشند تا بر اساس وارد کردن بیشترین آسیب ها به طرف مقابل، خود را برای دستِ بالا داشتن، به میز مذاکره برسانند (مانند مناقشه و جدال اخیر در قره باغ)، اما در مذاکره میان چندین حکومت و کشور با طالبان، آن جا و آن گاه که این گروه در همان روزهای برگزاری مذاکره نیز اقدام به انجام عملیات تروریستی می کند ( و حداقل آن که مطلقاً این جنایت ها را محکوم نمی کند) ادامه ی این مذاکرات معنا و مبنایی جز همان مشروعیت ستانی از حکومت افغانستان و مشروعیت بخشی به طالبان ندارد.

و در نهایت؛ ورود هیئتی از طالبان به سفارت ایران در قطر برای ابراز تسلیتِ شهادت محسن فخری زاده که قربانی یکی از شنیع ترین انواع ترور است، کاملاً اقدامی نسنجیده و ناپسند است از جانب وزارت امور خارجه ایران. دستگاه دیپلماسی ایران، سال ها در صور این شعار دمیده که”تروریسم خوب و بد نداریم”، و از قضا بر همین اساس است که به هیچ وجه درهای سفارت ایران نباید بر روی گروه تروریستی طالبان گشوده شود.

طالبان را عده ای در این دوران، این گونه مورد ارزیابی قرار می دهند که “دشمن ما نیست”، اما حتی به فرضِ پذیرش این مدعا، آیا این عده بر این باورند که “طالبان دوستِ ما است”؟ اگر در عالَمِ سیاست، دوست و دشمنِ همیشگی معنا و مبنا ندارد، اما دستگاه دیپلماسی ما باید بیاموزد که بسیار نیروها و افرادی وجود دارند که در شرایطی خاص، باید آن ها را در میان دوست و دشمن قرار داد. آیا دستگاه دیپلماسی ما، می داند که با ورود هیئت طالبان به سفارت ایران، پس از ترور یکی از نیروهای ارشدِ نظام، و چند روز پس از اعلام ِ خبرِ ترور نفرِ دوم طالبان در ایران، چه پیامی را به جامعه ایران و به جهان صادر می کند؟

ای کاش مسئولان ارشدِ دولت، پاسخ به این نوع پرسش ها را آشکارا و بدونِ حمله و هجمه به منتقدان ِ خود مطرح کنند. البته پاسخ به این نوع پرسش ها هرگز نمی تواند از جنس و سنخِ سخنان معاون امور سیاسی وزارت خارجه باشد که علتِ مذاکره با طالبان را این گونه مطرح می کند که “مگر امریکا با طالبان مذاکره نکرده؟”. با این اوصاف، بیم آن می رود که پس از امریکا، مشی طالبان نیز برای ما بدل به حجت و برهان شود. و دریغا گر چنین شود.

 

 


 

برچسب ها
,
به اشتراک بگذارید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، مورد بررسی ما قرار خواهد گرفت اما در سایت منتشر نخواهد شد.
  • در این بخش از امکان ِ پی گیری حقوقی و قضاییِ مطالب ارسال شده توسط مخاطبان برخورداریم.